♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تا صبح همراهی ام می کند......بی خوابی.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آخرین قطار هم رسید.................
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گم كرده ام ديواري كه نامت را بر آن نوشته بودم باران مي بارد شهر خيس است و من به سايبان دستهاي تو محتاجم!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یکی غمگین ....یکی شاد...همین..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چرا از دهن من حرفهایم افتاده...........؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این برای تــو!............ مُردن چقدر آسان است............... تـو نیستی..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من مرده ام و این را فقط من می دانم و تو ...تو که تنها چای را در استکان خودت می ریزی....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
توی اوج سادگی چه زیباست اندوه تو !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گفتي : سالهاست که مرا نديده اي.... - گفتم : من از تــــو چشم بر نداشته ام !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هوای خوبی است...،اگر تو هم بخواهی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قلب من دوباره تند تند می زند.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یک نفر هست: جایی که دور از نگاه است یک نفر هست و هر جا که باشد خاطرم روبراه است. . .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قلمی از قلمدان قاضی افتاد. شخصی که آنجا حضور داشت گفت: جناب قاضی کلنگ خود را بردارید. قاضی خشمگین پاسخ داد: مردک این قلم است نه کلنگ. تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز نشناسی؟ مرد گفت: هر چه هست باشد، تو خانه مرا با آن ویران کردی "عبید زاکانی"
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تنها کسی که فهمید چوپان تنهاست گرگ بود . . .
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 2 روز و 23 ساعت و 48 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .