امروز من فقط با یاد و خاطرات تو زنده ام، با شعرهایی که برایت سروده ام زندگی میکنم، این شعرها چقدر تو را به وجد آورده اند مادر، چقدر برایت طنازی کرده اند؟
مادر:
*ای ناجی تمامی شب های حیرتم*
در این شبهای حیرت و تنهایی، تنها یاد ِ توست که آرامم میکند.
مادر، امروز این تنها چیزیست که خوب ِ خوب میفهمم:
*مرگ و شیون شده شعرم، کلماتش با تو
قلب ِ من در کف ِ تو، شوق ِ حیاتش با تو*
...
مادر، قلب من امروز شوق زندگی ندارد، طپّندگی ندارد. با این درد ِ بی نفسی چه کنم؟
مادر، من که با بوسه بر دستانت ذکر میگفتم، من که با نگاه کردن به چهرهی ماهت عبادت میکردم، راهی هست که باز هم مؤمن بمانم؟ راهی هست که باز هم من را به خداوند پیوند دهد؟راهی هست؟
این عشق را از تو آموخته ام و این عشق به خاطر قطرات ِ اصیل ِخونیست که از رگ های تو در رگ های من جریان دارد.
*مادر حجاب ِ عشق ِ تو عریان نمی شود*
مادر! من کودکانه ترین لحظههای عمرم را در کنار ِ تو گذرانده ام. مادر، تو بهانه های کودکانهی من را خیلی خوب میفهمی و میدانی اکنون چه احساسی دارم!
*هم پای لحظه های پر تشویش ِ کودکی*
می دانی که نبودن ِ تو چقدر آزارم می دهد، هرگز این را نگفته بودم٬ من فقط برای دزدیدن ِ بوسه های بی دریغ ِ تو اشک میریختم.من فقط به خاطر دستهای نوازشگر ِ تو کودکی بیپروا میشدم. من بی تو، تکّه سنگی بیش نیستم:
*دیگر کجاست کودک ِ سرمست و شاد ِ تو*؟
...
*دلم برای تو یک فصل کودکی کرده
به قدر پیری یک نسل کودکی کرده*
...
ای کاش یک بار ِ دیگر، فقط یک بار ِ دیگر، سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم و بعد برایم لالایی مخصوصم را میخواندی و بعد هر دو با هم به خوابی ابدی میرفتیم، مادر جان من هم شبیه تو:
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 3 روز و 4 ساعت و 50 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .