♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جل الخالق این مورچه را ببین که نشسته غروب را تماشا می کند مثل مردی که از برادر معشوقه اش کتک خورده باشد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از همین حالا تا هروقت تو بگویی نمی نویسم و کلمات با آرایشی غلیظ تر خود را به دیگری عرضه می کنند..... تو اما ننویسی ؛ آفرینش کارگاهش را تعطیل می کند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به انگشتم جسارت دادی و خوش ذوقی اش گل کرد....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چرا در قهوه خانه چشم ها اینقدر تاریک اند....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زیبایی تو بیشتر از حدّ مجاز است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مثل تندیس فروریخته کورم، لالم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خستهام از این همه بیطاقتی
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 3 روز و 4 ساعت و 49 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .