♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آیینه را برمی دارم چشم هایم نگاه نمی کنند و آخرین حرف تو روی صورت آیینه می آید ومی رود! انگار خود تویی با خودنویس قرمزت می نویسی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه راحت می شکنی به آسانی شکستن یک لیوان به آرامی خراش نیمکت های مدرسه. بهانه ای نمی خواهد بدون بهانه هم می توا نی چنان خرد کنی که آوایم در گلو کز کند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این سکوت خاکستری در غم بنفش چشم هایم و ترنم غریب شعر هایم چگونه بگوید این آخرین شب است ؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شاهزاده شده ام شاهزاده ی قصه هایی که به آخر نمی رسند و گیسوان سیاهی که آرام آرام با سپیده تار می زنند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی در حسرت یه آقا جون یا مادر جون .......جون میدی....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
انسان پرنده ی غمگینی است در زیر آوار زخم های تنهایی و ترانه ی هر روزه اش شب گریه هایی ست که به خانه ی توفان می رسد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آهای غریبه! کودکی های مرا ندیده ای؟!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شنیده ام که به جنگل قدم گذاشته ای پلنگ وحشی من خوش به حال آهوها ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 3 روز و 6 ساعت و 29 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .