♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سهراب جان می دانیم خانه ی ِ دوست کجاست ... ، فقط در را باز نمی کند ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این جا هر که به باران قسم خورد ... با خود َ ش ولی چتر داشت ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تنهائی یعنی تو که او را رها می گذاری ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مرد که باشی ... به تن ِ زن اشتیاق داری امّا ... به زن ِ زن احتیاج ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امّید اگر یک دروغ ِ بزرگ هم نباشد امّا ... انگار یک حقیقت ِ ناکارآمد است ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قفل ِ این بغض ... جز با کلید ِ بوسه ات باز نمی شود ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کجای قصه ام باران ببارد؟......تو بیایی.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ب خودت می پیچی حجم گلویت را قورت می دهی... چشم هایت را می بندی... زود خودت را جمع می کنی نمی خواهی کسی بفهمد درد داری...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 3 روز و 7 ساعت و 30 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .