♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چند روزی است که می گریم ، برای آفتابی که تا همین همسایگی دیروز ، سخت می تابید
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فریاد در باد سایه سروی به جا می گذارد. {بگذاريد در اين كشتزار گريه كنم.}
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اگر آفتاب نمی تابد تقصیر من نیست...با اینهمه شرمنده ی توام...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کشتی نوح است این چمدان که تو می بندی !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زمان سیلی می زند و می گذرد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
او هم مثل من یک جایی جا مانده یک جایی میان بارانِ صبحگاهیِ روزهایِ تعطیل ِکودکی
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آن قلم جوهر طلا داشت زندگی آدمها را یکی یکی مینوشت و ورق میزد آن قلم جوهر طلا به من که رسید خشک شد و با جوهر سیاه نوشت تویی اسیر سرنوشت...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیگر از آن شبهای پر ستاره خبری نیست آسمان به تنهایی شب عادت کرده است و زمین به خاطراتش با ماه,قناعت می کند....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 3 روز و 16 ساعت و 46 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .