♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گرد و غبار است تمام تنم آینه ها نیز پسم داده اند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جمعی ستاره ایم که ماهی ندیده ایم....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مادرم بر سجاده ی رنگین باورهایش نشسته است ومن هرروز شاهد پژمردن گلهای روی چادرش هستم !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گرداگرد زباله های فکرم چقدر خلوت است وقتی رد پای نبودنت تمام کلاغ های واهمه را پرانده است !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در آبی بی رحمانه ی چشمانت غرق شدن را می دانستم اما شنا کردن را هرگز...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شعری نمیخوانی و تالاب های پیکرم از فقدان نیلوفر رنج می برند!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نگاهم که می کنی چشمانت با هم آشتی می دهد گرگ و میش را !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
"سرنوشت" قمار باز قهاری ست!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گهگاه می خواهم قاب تنهایی را بردارم از دیوار ... ولی ... ولی بیرنگی دلتنگی دستم را می لرزاند ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
"ریشه ها اهمیتی ندارند بگذار تا در گوشه ای از حیاط لغت نامه ها خاک بخورند." پاسخش را درختی می گوید که شاخه هایش هرگز رنگ آفتاب را ندیده اند.
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 3 روز و 4 ساعت و 49 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .