♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من یوسف زندان خویشتنم وزمان گرگ گرسنه ایست که سیری نمی داند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من از نالیدن بیزارم سنگین ترین دردها و خشن ترین ضربه های آفرینش تنها می توانند مرا به سکوت وادارند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پرنده ها که هفت می شدند مادرم می گفت پدر باز خواهد گشت ... افسوس! هفت سال است پرنده ها تکرار می شوند .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سنگ خندید من شکستم آینه ریخت...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یک کار کوتاه به اندازه یک آه ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گلولهها چرا این همه داغاند؟"
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تقویم را باز میکنم نعش خونین است که میزند بیرون....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دریا لمیده در آفتاب موج - خند برلبش شوخ چشمی کلکی قلقلکش می دهد قایقی ظریف که طوفان را از سرگذرانده است پیش می رود در شاباش پرگوی مرغان دریایی چونان عروسی که در محاصره ی کودکان سپید پوش می خرامد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گاهی شب ها از خواب می پرم خودم را می بینم که سال هاست چیزی نمی گوید و خیره شده است به تاریکی...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 3 روز و 11 ساعت و 22 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .