♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هیچ باغی در باران و نمک شکوفه نداد جز دامنات که پایانِ چشمهای من است.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیوانه ای نعره می زند در دلم به چشمهایت بگو هیس!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خاکستر ؛ خاطره یِ آتش است در ذهن ِ زیرسیگاری و دود فاحشه ایست ؛ به قیمت یک پُک . می رقصد و لخت می شود به تدریج ِ ثانیه ها در فضای ِ مه گرفته ی ِ کافه
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کلافه ام مادر ! میل ات را دانه بیانداز از نو ببافم با تیغ ماهی هایی که انگار در گلو دارم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روي من سياه است "بانو"! موي من سپيد مرا ببخش كه پاي نيامدنت هم مانده ام...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 3 روز و 20 ساعت و 35 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .