♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بیشتر از من خسته است کوهی که قله اش را فتح کرده ام....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
برگ ها وقت ریختن منتظر نمی مانند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مستی، هزار تا بدی داره و یه خوبی: ذات آدم ها رو نشون میده...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می فرستی قلبت را در آب با قلاب ...اما عاشقی بلد نیستند کوسه ها...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یک جعبه مداد رنگی کافی است تا کودکی بازیگوش بتواند در نقاشی اش نظم فصل ها را به هم بریزد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به قناری گفتم متاسفم که نمی توانی پرواز کنی به چشم هایم نگاه کرد تا به یاد بیاورم که من اصلا بال ندارم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
رویا٬ پرنده گرسنه ای است که به سنگریزه ها نوک می زند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مثل گدازه که بر تن صخره سرد می شود شعرها از من٬ مجسمه می سازند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گنجشک ها از من آشیانه می سازند کلاغ ها به من می خندند این روزها مترسکی شده ام که ترساندن نمی داند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آبِ تــُـنگ را می چـِشم نکند ماهی ام گریسته باشد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این هم از بهار پس چرا سبز نمیشود چراغ رابطه؟! از کدام خیابان به تو باید رسید؟!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من و سیگار وشعر و شراب ، و تو در خیالم، در گوشه تنهایی...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 3 روز و 21 ساعت و 30 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .