♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خواستی برو ا... من در گوشه ی همیشگی شعرم به انتظار نشسته ام ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آخرین فرصت تمام شد !اردیبهشت گذشت... بگذار تقویم هم به بلاهت من شهادت دهد ! منی که تمام رویایم را بر روی چند جمله بنا کردم....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باران میاید ...فرصت عاشقی نیست ...چتر را می بندیم ...خانه نشین میشویم....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم میدان تحریر عشق می خواست....نمی دانم چرا میدان جنگ من را همچو سراب شد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می نویسم : "زین قوم برادر کش..."
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
"این چه رازی ست که هر بار بهار با عزای دل ما می آید..."
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
داره فیلم سلطان قلب هارو میده...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هنوز از دل دلِ انگشتانم برای نوشتن رها نشده ام...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می دانی؟ گاه فقر گریبان شاعر را در شعرش هم رها نمی کند !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من برای هيچ چيز ، ديگر عجله ای ندارم ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همسایۀ پایینی هر بار به شال گردنِ راه راه من می خندد ! شاید هیچ گاه طعم سرمای دوازده ماهِ سال را نچشیده ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آدم ها می میرند. آدم ها را می کشند. جواب آینده ام را می دهند: نه! و من یکی از این روزها می میرم.
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 4 روز و 8 ساعت و 7 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .