♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در بستر بکارت یک حس دلنشین؟! دارد اتاق کوچک من غرق می شود در هق هق و ترانه ی غمگینی از گوگوش...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلواپسم برای غزل هام بعد از این حس می کنم سکوت نشسته ست در کمین حس می کنم تو می روی و بی نگاه تو یک روز واژه واژه می افتند بر زمین شعرهایم....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من از میان واژههای زلال «دوستی» را برگزیدهام ، آنجا که برفهای تنهایی آب میشوند در صدای تابستانی یک دوست !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
راه می روی / و شهر اردیبهشت می شود ....پر از بهار نارنج....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باید باشد یکی که آدم را صدا کند به نام کوچکاش صدا کند یکجوری که حال آدم را خوب کند یکجوری که هیچکس دیگر بلد نباشد
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 4 روز و 20 ساعت و 44 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .