♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مادر؛ روسری ات را بردار تا ببینم، بر شبِ موهایت؛ چند زمستان برف نشسته است؛ تا من به بهار رسیده ام ...!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چطور میشود ... یک خزر ... یک غروب... یک ساحل... یک نگاه ... یک آغوش... بشود دنیای یک آدم؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فکرش رو بکن ! یک روز به خود می آیی و می بینی ... نه من هستم ، نه این جملات .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دور از تو من بهاری تبعیدیِ پائیزم !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یوسف می دانست تمام درها بسته هستند اما بخاطر خدا به سوی درهای بسته دوید و تمام درها برایش باز شد... اگر تمام درهای دنیا هم برویت بسته بود بدو ....... چون خدای تو و یوسف یکیست !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
انگاری همه ی حرفام فقط توی دو کلمه خلاصه میشه .. "بودنت در کنارم ! "
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نمیدانم چرا...به کنار ساحل خزر که میروم دلم میگیرد،...انگار یک حسی مثل همان حسی که غروب جمعه ها دارم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این بعضی ها ...این دوستت دارم ها ...حرمت دارد .....زیبا رفتار کنید ....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 5 روز و 18 ساعت و 53 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .