♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شبیه کوچه های خاکی ام ... پاییز های بی عابر عابر های بی پاییز ... حال سیب های کرم خورده را خوب می فهمم ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ما دیگر تکرار نخواهیم شد. پس بیا مهربانتر باشیم، آنقدر که دیگران ما را تکرار کنند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کلمات درعطش دستهات و لولای نوشتن می گیرند قلم بردار زخمهای چهره ام را بدون دهان بکش و از نگاهم عمق درد را اندازه بگیر...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زخم خورده ی نگاهت شده ام ،تو مرا این گونه نشان کرده ای....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینجا که می آیم نمازم شکسته تر می شود و زبانم که طعم گس دلتنگی را خوب می شناسد از نوسان می افتد تا نبض ثانیه ضرباهنگ دوریت را محکم تر برسرم بکوبد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم کنار این ساحل پهلو گرفته است دور دستها هوا طوفانیست و ماهیان سپید در عمق شعر ارامش را تجربه می کنند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلتنگم بگذار... با همین سطرها بیدار بمانم می خواهم... خط به خط چشمانت را مرور کنم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نام تو را بر چنارها کندم تا پرندگان زخم های دلم را نوک بزنند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می زایم هرشب شعرهای بی پدری را ...مادر شدن سخت است اینگونه...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
درختی که احساس می کرد در مسیر کارخانه ی چوب بری قرار گرفته است.... به پهلو افتاد...خشک شد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من مرده ام و تو هنوز نگران چین های پیشانی ام هستی....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اگر من و او در قهوه خانه ای قدیمی یکدیگر را دیده بودیم شاید با هم می نشستیم و نوشیدنی ای با هم می خوردیم اما چون در جنگ مثل دو سرباز ساده رودروی هم قرار گرفتیم به روی هم آتش گشودیم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خانه ام روی سبزه های سبز و نگاهم بر دریا ، و قدمهایم ... روی این جاده ی خاکی و طولانیست ... من به فردا مینگرم طی این راه دراز ، کاسه ی صبرم گرچه پر و خالی است هر دم اما ... ظرف امید دلم را زیر باران صفا میگیرم
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 5 روز و 15 ساعت و 47 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .