♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من سفر کرده ای دارم که یادم رفته........ آب پشت پایش بریزم........
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سوار شو!!!من تو را هم به خانه ات میرسانم با بال هایم..اگر چه شکسته ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من با دل بازی میکنم....... بگذار تا ابد بازنده ات باشم.........
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
میشمارم دانه دانه باران را....... در خیابانهای بی تو............ وقتی آوار می شود............ جنونی که تازگی ندارد.... بر سرم..........
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
صدا میکنم تو را ......... این جان که میگویی....... جانم را میگیرد..... نزن این حرف ها را.... دل من جنبه ندارد....... موقعی که نیستی...... دمار از روزگارم در می آورد!!لعنتی..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سرت گرم است... مزاحمت نمیشوم اما بدان... حرارت سرگرمی هایت مرا سوزاند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گاهی اوقات حس اخرین بیسکوییت باقیمانده ته بسته ساقه طلایی را دارم: " شکسته وتنها "
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این روزها سخت میفهمم معنای زندگی را!! وقتی بدی از خوبی جلو میزند!! وقتی من می مانمو تنهایی!! وقتی دل میشکند،اشک میبارد وهنوز زندگی جاریست!! اینجاست که می فهمی تو فقط برای خودت نباید زندگی کنی!!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 5 روز و 18 ساعت و 7 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .