♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هرگز پای گذشته را به امروز باز نکن...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من که شاعر نبودم از اول چشم تو آخرین تلنگر شد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زن نیستم ...ولی در درد زاییدن این شعرهایم ناخن در تن فرو می کنم و نفرین بر پیچ سردرگم این حس که از دزدخند تو در دلم نطفه بست...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کدام حیوان آنقدر از خویش میکشد که انسان؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هیچ کنده خشکی از ، تنفس دهان به دهان و شوک سبزنمی شود...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این روزها که لواش را یواش می نویسند و سریع می خورند این روزها که طناب را قشنگ می بافند و بد می پیچانند حرفی نیست تو هم مثل موهایت مرا رنگ کن
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زیبایی ات را به رخ زنان شرجی کشیدم نامت را زمزمه کردند بر فراز تپه های سبز شمال ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نام تو را بر چنارها کندم تا پرندگان زخم های دلم را نوک بزنند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آخر یادگارت از من ، سينه و محراب و جانماز ...یادگارم از تو .... صبر كن هق هقم ... هنوز مانده ي برقرار ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سـرد اسـت و مـن تـنهایـم “ چـه جمـلـه ای ! پــــُر از کـلیـشه ... پـــُـر از تـهـوع ... جـای ِ گـرمی نـشستـه ای و می خـوانـی : ” ســرد اسـت “... یـخ نمـی کنـی ... حـس نـمی کنـی ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خنده از نگاهم جا مانده زیر وعده های خیس...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آمدم به بهار تکیه کنم اما در من نه رویشی مانده و نه ریزشی...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 5 روز و 18 ساعت و 8 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .