♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اتاقم پر شده از هواي ترديد در هياهوي زيستن...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
موج انديشه تو ، دريايي ست اما دل به دريا زدنم آسان نبود بي پرده مي گويم مراببخش ، قصد سفر دارم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
صدای ساز زن ، غریب کوچه ..من دلتنگ با بغض ابرها و عطر بهارنارنج می گریم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیگر نشانی ندارم زمان کوچ است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این ابتدای حرف است نمی شود ، گریخت روزهای کبودم را که دریک بقچه ی آبی پیچیده بودم تو ندیدی آن شب حتی بغض مرا...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آشیانه ام را پلک می زنم درباورم نیست پلک پنجره حنجره ام را بازکند ودلم را پیوند بزند به نگاهی که عریان می شوم ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نگاه كن به ، باروری زمین و یائسگی خزر .... من که همه ی فریادم چه زود ، زنده به گورشدم به من دست نزنید هنوز ،به مردن خود عادت نکرده ام
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چشم من به صید ردپای ِ آمدنت ! و..... تو نمی آیی !! می خواهم گریه کنم از صبح تا شام در مرگ بنفشه های برهنه...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بهانه اي نيست بلغزم در چشمان ِ سياهت وقتي به فاصله ي دور ِ عشق تبعيد مي شدم....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جنون باد ، پنجره را گرفته در اين خانه ، كسي جيغ مي كشد ومن براي هميشه قايم مي شوم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیرزمانی ست دوست دارم دفن کنم خاطراتم را شاید قطار لحظه ها با خود ببرد و خیالم پرشود از حس پرواز...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
رفته از یاد ِ زمان صدای خش خش احساسم در کنار رقص نیلوفر و مرداب..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خودم را رنگ می کنم وقتی بیدار می شود زخمهایم...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 5 روز و 18 ساعت و 7 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .