♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سیاه بودم، سیاه گفتند ، قو می شوی سفید پس از این ، در فصل بهار...... عمری گذشت ، به امید فو شدن رفت پاییز و زمستان وامد سرانجام بهار حال ،دگر می دانم، که همان کلاغم...سیاه سیاه...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مردانگی را خوب می فهمند، ...دردها ....احسنت
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سنگ بارید به باغچه .....رویا ی گل امید پر پرشد....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حركت براي يافتن تو راه دراز به تو رسيدن را با شكوه ميكند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو كي خواهي آمد همراه روزهايي كه نفس هايت خورشيد را معنا مي كرد و خنده هايت ستاره ها را تك به تك به دامنم مي ريخت ؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بگو چکار کنم؟ با فلفلی که طعم فراق می دهد با دردی که فصل را نمی شناسد با خونی که بند نمی آید بگو چکار کنم؟ وقتی شادی به دُم بادبادکی بند است و غم چون سنگی مرا در سراشیب یک دره دنبال می کند دلم شاخه ی شاتوتی که باد خونش را به در و دیوار پاشیده است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بوی .....نارنج های باغچه مشامم را شیرین می نوازد... اما حیف من دلتنگم و خطوط مورب دلتنگی، خاطراتم را خط خطی می کن...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 20 ساعت و 59 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .