♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ميترسم پيش از غزلِ خداحافظي سوگوار حنجرهام باشم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چراغي سبز نيست ...مريم ها فقط در چهار راه دست به دست مي شوند..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو آن باراني كه بعد سالها قحطي آمده آنكه چتر بردارد يقينا دشمن مزرعه خواهد شد..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امشب هیچ عاشقانه ای نسرودم! نه برای دست های تو نه کبوترانی که خالی آشیانه هایشان روی شانه ام درد می کند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شن های ساعتم را باد تا کویر برد من هیچ را زیرو رو می کنم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روی شانه های تو دریاییست که موج موج به سنگ می خورد وباز عاشق باد است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بامن از کدام دانه حرف می زنی که خاک با تنم مهربان می شود؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلتنگم شبیه میدانی که تندیس هزارساله ی مردی را از آن ربوده اند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نگاه کن...با تو گنجشک ها هم به دست هاوقلمم اعتماد می کنند....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 1 روز و 22 ساعت قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .