♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مدت هاست رنگ ها از بهار اين چهره پريده اند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مورچه اي در سايه ام راه مي رود با گندم كوچكي در دهان كسي چه مي داند شايد براي همين به دنيا آمده باشم نه براي دوست داشتن تو...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آن روز که تو گریه می کردی آن پیرمرد فاتحانه به چه چبز می خندید چرا فاتحان پرچم را به قله ها می برند و چرا باد به هر چیز بر افراشته حمله می کند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اگر قلمم را بگیری کافی ست چشمانم را ببندم و تو را لمس کنم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آن کس که دیگر خانه ای ندارد، در نوشتن خانه می کند
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 1 روز و 23 ساعت و 25 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .