♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بعضی چیزها فقط برای نوشتن است مانند ِ تو من جاده ای که به دره می افتد و سکوتی که به مقصد نمی رسد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شب ها به خاطره هایم هجوم می آورم مانند گدایی که به تکه هایی نان
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همه ی راه جای تو نشستم و اشک ریختم برای خودم که جایش خالی بود
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلسردم مثل یک قوطی خالی کبریت
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دل ِتنگ همیشه سنگ پرتاب نمی کند گاهی هم دنبال سنگ هایی که انداخته می افتد ته آب
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نخندی ها! من فرهاد نیستم اما تو هنوز شیرین منی!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دارم فرو می ریزم دست به دست کنید قلبم را به بیرون !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چقدر برایت دست بزنم! چرا از روی سن پایین نمی آیی مرا ببوسی ؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
برف سفید می نویسد ما دست هایمان در جیب می خوانیم هر کدام به رنگ خود ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این بازی را دوست دارم با هر واژه ای جمله ای بسازم تا تو
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من امشب دلم گرفته است اما باران پشت پنجره کار من نیست به خدا راست می گویم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من هیچوقت آرزوهای بزرگ نداشتم انقدر ریز بودند همه که گم می شدند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می روم کنار رودخانه می نشینم من به خروش او گوش می دهم او هم به سکوت من
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کوچه ها از خیابان می گریزند و هرکدام در بن بستی تنها می شوند
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 23 ساعت و 11 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .