♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همیشه همه چیز برعکس است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ما حاصل تمام رفتار هایی هستیم که در گذشته با ما شده است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کلاغ ها پرسه میزنند در میان ِ بخارات ِ روح من .... این طالع ِ نحس را با مرگ هم پایانی نیست...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فایده اش چیست که با دستانم هر روز عکس هایم را صفحه به صفحه ورق ورق بزنم... چشمانم ..چشمانم به دنبال چه میگردد در هیاهوی این همه عکس...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در یک غروب پاییزی جشن مرگ میلیاردها برگ بر پاست در این کارناوال ، نه خاک دیگر تنهاست و نه مرده ها...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عقربه ها که به حرکت در می آیند تنها چیزی که به ذهنم می رسد این است... آیا باز هم این صدا را خواهم شنید؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینجا سکوتی ست هولناک... زجر می کشد و می نالد روحی که در کالبدم تنفس میکند خفقان را می توان حس کرد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
غروبی هم خواهد امد که سکوتش سرخ نباشد!! آن غروب را جشن می گیریم و آسوده میمیریم!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من امروز باز یاد روزهایی افتادم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امشب هم که بگذرد از فردا باز هم بی تو می گذرد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کنار ایستگاه قطار شب... سرد است و برف می بارد من بدون تو، تنها ایستاده ام...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در تناسخ هیچ ها خواهم مرد...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 23 ساعت و 11 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .