ای رهــگذر با نگاه بی انتهایت به عمق تک تک حـــروف و واژه هایــم بنــگر و آرام آرام مرا همراه با این صفحه ورق بزن... و بـــــــــــعـد به رسم روزگار مراو عمق نوشته هایم را به دست فراموشی بسپار!
سالها رفت و هنوز یک نفر نیست بپرسد از من که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی صبح تا نیمه ی شب منتظری همه جا می نگری گاه با ماه سخن می گویی گاه با رهگذران خبر گمشده ای می جویی راستی گمشده ات کیست؟کجاست؟
@yedokhtare 웃 زخمی بر پهلویم است و خون می چکد و خدا نمک می پاشد. من پیچ می خورم و تاب می خورم دیگران گمانشان که می رقصم ! من این پیچ و تاب و این رقص خونین را دوست دارم زیرا به یادم می آورد که سنگ نیستم ،چوب نیستم، خشت و خاک نیستم که انسانم ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 4 ساعت و 13 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .