در ایـــن شبهای رمضـــانی، دلــــــم یک مناجات شــــبانه می خواهد، کنـــج اتاقم! که نتیِِِجـــه اش یک جفــــت چشــــمان پف کرده، جایی حــــوالی "جــمکــرانت" باشــــد...
مــن، از تمام آسمـــان یک بــــاران را میخواهم ... و از تمــــام زمیــــن، یک خیابان را ... و از تمــــام تـــــو، یک دست که قفــــل شود در دست مـــــن...
ما را زسر بریده میترسانی ؟..ما گر زسر بریده می ترسیدیم....در محفل عاشقان نمی رقصیدیم...درود بر مهربانان...خدا را سپاس که یک بار دیگر فرصت حضور در کنار شما عزیزان را در اختیار بنده قرار داد....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 5 ساعت و 9 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .