♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از همین حالا تا هروقت تو بگویی نمی نویسم و کلمات با آرایشی غلیظ تر خود را به دیگری عرضه می کنند..... تو اما ننویسی ؛ آفرینش کارگاهش را تعطیل می کند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به انگشتم جسارت دادی و خوش ذوقی اش گل کرد....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چرا در قهوه خانه چشم ها اینقدر تاریک اند....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زیبایی تو بیشتر از حدّ مجاز است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مثل تندیس فروریخته کورم، لالم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خستهام از این همه بیطاقتی
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آنكه در هنگام ِ دوستی با تو ... ستایش كند بر چیزی كه در تو نباشد.... در هنگام دشمنی ات نیز .... بدگویی كند در چیزی كه در تو نیست....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 8 ساعت و 19 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .