♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از ماندن تا رفتن از شکستن تا پیوستن از هراس تاکوچیدن هزار حادثه خواهم گفت اگر تپش های مست چشم هایم کاغذهای سپید راآبی نکند !!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم گرفته مثل آن روزها که فروغ دلش می گرفت مثل آن روزها که چراغ های رابطه تاریک بود...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چقدر ساده ام هنوز روبروی فاجعه به آیینه ،به آب فکر می کنم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نمی دونم چرا تو زندگیم هِـی نمیشه....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آیینه را برمی دارم چشم هایم نگاه نمی کنند و آخرین حرف تو روی صورت آیینه می آید ومی رود! انگار خود تویی با خودنویس قرمزت می نویسی...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 6 ساعت و 15 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .