♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سنگ خندید من شکستم آینه ریخت...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یک کار کوتاه به اندازه یک آه ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گلولهها چرا این همه داغاند؟"
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تقویم را باز میکنم نعش خونین است که میزند بیرون....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دریا لمیده در آفتاب موج - خند برلبش شوخ چشمی کلکی قلقلکش می دهد قایقی ظریف که طوفان را از سرگذرانده است پیش می رود در شاباش پرگوی مرغان دریایی چونان عروسی که در محاصره ی کودکان سپید پوش می خرامد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گاهی شب ها از خواب می پرم خودم را می بینم که سال هاست چیزی نمی گوید و خیره شده است به تاریکی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جل الخالق این مورچه را ببین که نشسته غروب را تماشا می کند مثل مردی که از برادر معشوقه اش کتک خورده باشد
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 5 روز و 23 ساعت و 12 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .