♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مادرم بر سجاده ی رنگین باورهایش نشسته است ومن هرروز شاهد پژمردن گلهای روی چادرش هستم !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گرداگرد زباله های فکرم چقدر خلوت است وقتی رد پای نبودنت تمام کلاغ های واهمه را پرانده است !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در آبی بی رحمانه ی چشمانت غرق شدن را می دانستم اما شنا کردن را هرگز...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شعری نمیخوانی و تالاب های پیکرم از فقدان نیلوفر رنج می برند!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نگاهم که می کنی چشمانت با هم آشتی می دهد گرگ و میش را !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
"سرنوشت" قمار باز قهاری ست!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گهگاه می خواهم قاب تنهایی را بردارم از دیوار ... ولی ... ولی بیرنگی دلتنگی دستم را می لرزاند ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
"ریشه ها اهمیتی ندارند بگذار تا در گوشه ای از حیاط لغت نامه ها خاک بخورند." پاسخش را درختی می گوید که شاخه هایش هرگز رنگ آفتاب را ندیده اند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گرگ باشی عزیز و محترمی حرف هایت شنیده خواهد شد بره باشی ته همین قصه سرت از تن بریده خواهد شد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عاقوووووووووووو......ظاهرت را قشنگ و شیک بساز گریه را پشت خنده پنهان کن گاه اما اگر که لازم شد اشک تمساح را هم نمایان کن....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آموووووووووووووو خواستی انسان را عوض کنی ثابت کردی از دست بت ها کاری ساخته نیست
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 5 ساعت و 58 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .