♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قبل ترها شهامتم بیشتر بود ... چشمم را که تر می کردند دنیا را به گریه می انداختم ! بیخیال ... این روزها گریستن هم حوصله می خواهد ... وقتی که حتی رودخانه های پنهان شده در چشمهایم ،،، با منت ،،، صورتم را نقاشی می کنند ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی که آمدی ،، از گذشته نپرس .. در روز آفتابی ،، از برف سنگین شب قبل چه میماند ..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هی تو ... من مردم .. اما زخمی که به دلم گذاشتی ،، خیلی عمیق تر از پک های مردانه ای ست که تو هر روز به سیگارت میزنی ...!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کفشهایت کو ؟ میخواهم آن ها را بردارم ... تا تو هم مثل بی وفایان هوس رفتن نکنی ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
میگن: پشت سر مسافر ،، آب بریزی برمیگرده ... اشک که از آب زلال تره ،، پس چرا ؟ مسافر من بر نمیگرده ..
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 11 ساعت و 3 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .