♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این شب ها سرخ می پوشم سرخ نمی نویسم باران نمی اید ولی دلم جا مانده لا به لای اخرین باران خاصیت باران همین است می اید می بارد خیس می کند خنکت می کند و تو جایی در یک خیابان خیس و پر ازدحام تنهای تنها حوالی مرکز شهر گم می شوی میان سطر های شب به بن بست می رسی !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چطور می شود که موج های دریا فقط جای پاهای یک نفر را ببوسند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تنها آسمان می داند که شاعر پشت پنجره می رود اما پشت پنجره نمی ماند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شبیه پرنده ای که نمی تواند پرواز کند پرنده نیستم اما دلم می خواهد پرواز کنم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ماهی دل زده از دریا ایستاده در کنار ساحل تنها, و بی خبر از صیادان بندر که تورهای خود را فروخته اند برای قرصی نان...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی رسید آهو هنوز نفس داشت....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یاد تو هر بار که می افتم درد می گیرد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
میدانم دگر تو این صفحه را نمیبینی . هوای خانه ام را سبز کردی که بوی رفتن بگیری؟؟؟؟؟؟؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در شب کوچک من،افسوس باد با برگ درختان میعادی دارد...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 11 ساعت و 3 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .