♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زمستان سردیست روی همه ی گوشی های همراه...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حرف از شاید و باید نیست باران نخواهد بارید ابرها لوله هاشان بسته اند و لمیده باد می خورند ، سفر می کنند می روند .. می آیند و هیچ کس به فکر مردی که بی باران زندگی نمی تواند ، نیست...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فایدهای ندارد که به تاریکی لعنت کنیم، بهتر است که شمعی روشن کنیم.... ( محمد بهمن بیگی)
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باز من ماندم و یاد ترِ تو در مسیر راهی که فقط دو قدم فاصله دارد با صبح...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باز شب شد ولی من می دانم که فقط ، «دو قدم مانده به صبح» ولی افسوس قدم های شبم که بسی سنگین است ... که بسی طولانی است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
با تمام وجود خیال می کنم که چقدر خوشبختم !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زندگی زندان یخ زده متروکیست که ما بی هیچ اراده ای مجبور به تحمل آنیم...و
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من می دانم که عاقبت ، «کسی خواهد آمد» و به جای درخت های آهنی آزادی...«شاخه ی نور» خواهد کاشت و سیاه ترین شعر های سپیدمان را به مهمانی غزل های شکفته در عطر باران خواهد برد.....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 13 ساعت و 18 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .