♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هر شب نگهبانی میدهم از پنجره ای تیره که رو باز میکند به هر چیز جز عبور رهگذرانی شاد سیگار در دست میشکانم دیده فرو میبندم مرده اند مردم این شهر بوی خاک می آید...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مردمان روزگار من جام بدست گیرید و شراب تنهایی بنوشید گذشت حافظ و ترک شیرازی و الا یا ایها الساقی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در خیالم گنجشک باران خورده ای هستم که هنوز چشمانش از دیدن پرتو آفتاب می خندند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همچو باد رهگذریم در این آستان... کاش که شاخه ای نشکنیم
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 17 ساعت و 29 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .