♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من به چتري مي انديشم که تو، دسته ي آن را گرفته باشي و من دست تو را...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روزهایی که شاعر نیستم کلمات را به میهمانی عصرانه دعوت می کنم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سرم سنگین است سنگین تر از شاخه ی پر از کلاغ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
رگ کرده است این سینه ای که کودکی به آن چنگ نمی زند از دلتنگی نمناک می شود پیراهن در بی تابی دکمه های گریانش ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
با کدام ستاره راز گفتی که دزدید تو را از اسمان پنجره ی من ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کسی که معنای بهار را هجی می کند در کوچه ها چیزی نمی داند از نشانی ما ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پرواز من به بال وپر تو ست زینهار.... مشکن مرا که می شکنی بال خویش را..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در احاطه ی تپش برگ ورویایی که پرنده ام می کرد مشق می نوشتم عشق را...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 16 ساعت و 1 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .