♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینجا ایستگاه خودشناسی است لطفا کمی مکث کنید...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به لحظه های مرگم فکر می کردم؛ پیاز داغ؛ زودتر سوخت.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بید مجنون؛ سایه بان بالای قبر خشکید! اول: برگ هایش زرد شد و بعد، او را به خاکسپردند! به همین راحتی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی، عذاب وجدان گرفت؛ از سایه ام فرار کرد....زندگی ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روز مرد هم گذشت ..دریغ از یک جوراب ...تنهایی یعنی همین...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
موج دریا ؛ سایه ام را با خود بُرد! تنها تر شدم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شعر هایم بوی کلافگی می دهند شاعر نشدم؛ عشق تو را نادیده بگیرم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نفس می کشند ... دور می شوند کلمات سرد ...تو که بیایی....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینجا باران هنوز شرم میکند.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کودکان معصوم کاکی هنوز کابوس آوار میبینند و سایبانی جز نخل ها ی خیابان ندارند ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به عشق فکر می کنم و دلم شرمنده ی شما می شود بانو.....که افسارم را اشک می کشاند دور خاطرات کمرنگ از دست و پای دلی که دلی که دل ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نترس جای تو را هیچکس نمی گیرد فقط وقتی نیستی به او می گویم «چقدر دلم برای تو تنگ شده...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به بوی قهوه ام دلخوشم که هزار سال قبل از چشمان تو مرا آموخته ی خود کرد. نه این که دست دلم به کلمات تازه نرسد نه! فقط دوست داشتن تو محدودم می کند...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 5 ساعت و 44 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .