♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من از هوای تو لبریزم آن جا که هر ستاره پنجره ای ست که پشت آن دل من تو را سوسو می زند ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آستین خیالم چه نخ نما شده است ! بسکه چشمانم را از رؤیای تو پاک می کنم هر روز ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینجا کنار خزر...شهر را ... بوی عشق بر داشته است باید مرا در تو دفن کنند ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه قدر خالی ست باران یک دل هم درآن پر نمی زند ! جان می دهد برایِ بی تو مردن تا بند نیامده باید رفت تنها چترها می فهمند باران را !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سرد ، از دهان افتاده این منم و دیگر هیچ یک فنجان بهار با طعم پائیز ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کشتن گنجشکها هیچوقت کرکسهارو ادب نمی کنه...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از تو که حرف می زنم چنان نوبرانه می شوم که بهار هم دهانش آب می افتد !
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 1 ساعت و 41 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .