♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
صورت به صورتم که میگذاری هوای شرجی نفس هایت می وزد به گردنم ! و پیاده نظامان مژگانت رژه می روند در انحنای خیابان گونه ها....ادوش فنگ می شوند ....نگاهت بر دیدگانم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
افسوس.... کسی نیست روی قبرم گل پرپر کند ..خسته وبی تاب شدم....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فقدان تو ، دلم را نالان میکند... باش بانو... راستی میدانی.... این روز ها به بال ملائک نزدیک تر میشوم وقتی تو هستی.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چیزی نمی خواهم و برای من همان شاخه ی صداقتی که بر لب داری و آن رد نورانی عشق بر سینه ات کا[!]ت...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نمی خواهم اسب های سفید آرزو بهانه ی من شوند برای دیدنت... من خودت را می خواهم .نفس هایت را
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در من کسی زندگی می کند که هر روز عطر نفس هایش را ...در نارنج های شمال زندگی میکنم.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چشمان من هنوز بارانیست ! حتی نوشته های من ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خسته وبی تاب شدم...در د های ما بی پایان است از "تاسف" دیروز بگیر تا "افتخاری" که این روزها نمی کنیم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاش محبتت توی گلوم گیر کند ... من محتاج یک سرفه ام برای تکاندن این همه برف از صورتم ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 15 ساعت و 26 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .