♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از راه رسید.. با شور و شوق.. مهربان.. در قلبم نفوذ کرد.. حالا ماندگار.. قلبِ من محتاجی اوست.. بی او .. مرده..ای بیش نیست.. چرا..این چنین..می شود..؟ اگر رفت.. اگر نماند.. اگر.....این چه رسمی است..؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نیازی به گریز نیست. باید درنگ کرد تازمستان بگذرد. پس از زمستان بهار خواهد آمد بهار خواهد آمد....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چرا شب فرا نمی رسد؟ شبی که چشم ها،آسوده گریه کنند..! بی آن که نگاهی به آن ها گره بخورد..! بی آن که شرم مانع از شبنم شود..!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ساحل،پر شده از صدف های عشق حالا، چگونه می تواند .. کسی جز تو.. روی این ساحل.. قدم بردارد..؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آن روزها.. چه زیبا بود دنیا..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه غمِ سنگینی..! من نشستم و کنارم،هیچکس نیست.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
انتظار،لحظه ها را می سوزاند.. اما.. به خاطرِ او.. لحظه ها فدا شوند بهتر است. پس.. می مانم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کنارِ اون سکوتِ تلخ بارون، هزار افسوس جا مانده.. سکوتی که جای نفس هایش ،هنوزم.. روی قلبِ ،جاده ها مانده..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی دستانش ... از سرمای زمستان نبود...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شب باشد و ماه مهمان قاب پنجره ی اتاقم باشد و عطر خاک باران خورده در میان سطر هایم پیچیده باشد و من هنوز دیوانه نباشم؟!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چون زمستان سرد بی بنیاد اشک خونین ما در آوردند دست هایی که سخت نامردند!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 9 ساعت قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .