♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تیر باران نگاهت که سراغم می آید شقیقه ام تیر می کشد ....... غزل گیجه می گیرم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همیشه باران زیر نور چراغ کوچه دیدنی است آن گاه که شب چراغهای کوچه خاموشند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بودن را برگزیده ایم اماچگونه بودن را کمتر اندیشیده ایم! ((بهرنگی))
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خوني بر برف مي نشيند مردي به زمين مي افتد آيا مردم فقط تا زمان آب شدن برفها به ياد او خواهند بود؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من كتاب لحظه رفتن عشق خروارها زير خاك بودن را !خوانده ام....زدست این دوران بی سامان !من بسی رنجیده ام
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سفره پهن است همه دور آن نشسته اند نان نیست! پدر هنوز باز نگشته ...او دیگر برنمی گردد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در رویش زخم هایش خیره در برگهای زرد مرگ را به انتظار نشسته.....سکوت زندگی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باد می وزد شکوفه ها، با رویاهایشان می میرند!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می دوزم کفشهای پاره ام را می خوانم کتابهای کهنه را وصله می زنم لباسهایم را چه کنم چشمهای منتظرم را !؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اتاقی سرد کودکی نقاشی می کرد آفتاب را روی پیراهنش!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 10 ساعت و 29 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .