♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مرا دیگر نپرسید از سایه ام بخواهید باز گوید عمق بی ارادگی من چند فرسخ است حرف هایم نای راه رفتن ندارند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هی تو....زنانگی ات رادور بریز همینطور مغرور بمان بی یک کلمه، یک نگاه، درابدیتت بتاز مثل اسبی سرکش، دارم ازتویک قدیسه می سازم!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کنسرتی یخی، قاره ای متروک، تماشاگرانی سنگ باشمایلی مسخ شده باچه بلندگویی آوازکنم سکوتم را؟ پیش این احساس های مادرمرده!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خواب های خاکستری ام سبد سبد ازتو دورم کرده همپای پلنگ ها دویده ام تمامی دنیارا که همچنان عاشقت بمانم!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سال هاست نفس می کشم در شهری که هوایش مادرزاد مرده است و سهم من از تمام نفس هام مردمک های بی دریچه این شهر است..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به جان کلاغهایِ پیر قصه هات، خسته ام... پیرم کرده هجوم ابرهای چشمانم که نمی بارند بی بهانه! کاش به گوشش برسانی که هنوز یادش هست دیوانه ی بارانم؟! حتی اگر برای آخرین بار، شاید کمی عاشقانه تر ببارد و بباراندم!.......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نپرس كه از چه تورا مي پرستم وقتي بهشت از سرانگشت هايت لبريز مي شود، يادم نمي رود طعم تند زمستان هيجده سالگي؛ ..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من و تو آبروی حادثه های تلخ بودیم در گذر بی وقفه ی زمان و اگر به نا گاه ریختیم ; يعني زمين هنوز هم گرد است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آسمان پلك كه بر هم مي زند موهايم خيس مي شود. نمي دانم چند قدم مانده به خوشبختي...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 9 ساعت و 45 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .