دومین بار بود با خانواده رفته بودیم مشهد سال 86 .یه تیشرت سفید کوتاه آدیداس یه جین آبی کمرنگ و یه کتونی سفید تنم کردم و رفتم حرم تو صحن جو گرفت و گفتم بذار یه نماز امام زمان بخونم حرم خلوت بود و بابت لباسام همه یه جوری نگام میکردن فقط یه روحانی پیری کمی اونورتر نشسته بود و تو کل نماز چشمش به من بود و هی نگاهم میکرد بعد اینکه پروسه طولانی خوندن نماز تموم شد اومد و دستم رو گرفت و گفت پسرم میشه یه خاهشی کنم ازت گفتم بفرمایید گفت منُ دعا گفتم حاج اقا نفرمایید دعای من به چه درد شما میخوره گفت نه باید قول بدی منُ دعا کنی منم گفتم چشم
من خيلي وقتا تو خيالم خودمو و يه سري از بچه هاي دنبالري رو تصور ميكنم كه همه با هم واسه مثلا يه هفته تو يه خونه زندگي ميكنيم حتا به جزئياتشم فك كردم ! يا حتا اينكه فلاني آب رو ببند فلاني حمومه يخ ميكنه ، اينكه نوبت كيه كه آشپزي كنه ، البته چون من بلد نيستم هميشه ظرف شستن واسم ميمونه و اينكه چندتا آقا هم هستن كه مثلا ميرن خريد ، شبا دور همي ميشينيم پاستور بازي ميكنيم هميشه هم اينا حكم بازي ميكنن كه من بلد نيستم ! يه دختري هم هس تو ذهنم كه نميشناسمش نميدونم چرا اينقد گوشه گيره هميشه نشسته تو اتاق ناراحته بعد يه دختر خبيث هم هس كه اينو اذيت ميكنه هنوز واسه اينا كاراكتر دنبالري در نظر نگرفتم ! فقط نميتونم خودمو قانع كنم چرا همه دور هم جمع شديم ! اردو بوده ؟ ميتينگ بوده ؟ چي بوده ؟!!!