پسرک
من به اشک هایم مشکوکم .. هنوز بوی تورا میدهند ..
پسرک
یادم نمی آید زندگی ام را کِی و کجا شروع کرده ام
پسرک
جوونی که جوونی نکنه مشکل داره !
پسرک
معتاد کوچه بغلی نمی دونم منو با کی اشتباه گرفته بود؛ توو اون تاریکی هی نگام میکرد و صدا میزد:" امیر امیر .. " وقتی قیافه سرد من و دید سرشو انداخت پائین راهشو کشید رفت .. مث من!
پسرک
دست های من هنوز گرمِ .. اما سُستِ ..
پسرک
دستمالش را به دهانش کشید .. بغضش را درونش تف کرد ! آرام و مرتب تایش زد ! گذاشتش درون جیب کتش ! عادت هر روزه اش بود بنده خدا ..!
پسرک
شب ها با آن همه خستگی از روز ؛ وقتی دیر به خانه بر میگشت ، باز هم کسی منتظرش نبود !
پسرک
چشم هایش دزدکی نگاه نمی کردند ! خیلی آرام ،خیلی زیبا ،خیلی... من پایم سُر خورد ..
پسرک
باد همه دایه ی مهربان تر از مادر شده برایم .. خودم را به دستش که میسپارم موهایم را نوازش می کند ..
لایک

13 سال و 9 ماه و 28 روز و 11 ساعت و 4 دقيقه قبلمرسی
13 سال و 9 ماه و 26 روز و 6 ساعت و 6 دقيقه قبل