وقتی تمامی برگهای امیدم دچار خزان فصل فراموش تـو شد گمان میکردم بی برگی ام از بی ریشه گیست باغبان خوبی نبودی سرسبزیم در میان دستان بنیان کن تــــــــــــــــــو پوسید . . . !
میگفت دانه دانه هایشان را شکسته تا ثابت کند هست....نمیدانست خم شدن هر نخ....تاب تحملش را کمتر میکند...آخر فهمید..خمیده بماند...تنهائی عصای دستانش میشود....دیگر فقط زجر سوختن را به همدمش میداد...شکستن را پس داده بود.
لایک

13 سال و 9 ماه و 28 روز و 6 ساعت و 37 دقيقه قبلمرسی
13 سال و 9 ماه و 26 روز و 1 ساعت و 39 دقيقه قبل