پسرک
من به اشک هایم مشکوکم .. هنوز بوی تورا میدهند ..
پسرک
حال و روزگار مارا هم دیوانگان می فهمند هم عاقلان، شهره ی شهریم !
پسرک
قول میدهم این بغض هرگز نمیرد !
پسرک
اقیانوس رویاهام رنگ غروب گرفته اند .. موهایت هم !
پسرک
ولوم تا تـــه ! لای برگای کتابا دنبال خودت نگرد .. تو غبارا توو سرابا .. همان سین ِ اول سختی !
پسرک
نفس هایت خوب زیر آبی میروند .. می دانند که من خسته ام
پسرک
افتاده توو دهنم :"دلهره های دل صاف و ساده .."
پسرک
چه بهشت هایی که زیر هجوم تیغ ِ فکر جهنم شده اند یکی یکی ..
پسرک
ثانیه ها در هجوم ِ هم، پایان وقت های اضافه را فریاد میکشند و من وقت کُشی می کنم
پسرک
توی دالان که پا میگذاری یا همان اولش سرت میخورد به طاق یا آب را همینطوری ول کرده اند زیر پایت
پسرک
سرد و سرکش .. تیغ و نرمش .. چشم و دوزخ ..
پسرک
هوس بادبادک بازی می زند به سرت ، تویِ کوچه که راه میروی ..
پسرک
درگیر نفسهای به جا مونده توی ِ خاموشی
پسرک
توهم های متفکرانه شاید هم کودکانه
لایک

13 سال و 9 ماه و 23 روز و 9 ساعت و 40 دقيقه قبلمرسی
13 سال و 9 ماه و 21 روز و 4 ساعت و 42 دقيقه قبل