پسرک
من به اشک هایم مشکوکم .. هنوز بوی تورا میدهند ..
پسرک
استکان چایی .. کتاب های ولو شده.. ساعتِ خوابیده .. ویرانی ویرانی .. بازهم دست زیر چانه ، زُل زده ام به پنجره .. کِی بازش میکنی؟!
پسرک
توهمش گرچه دل را به سان آتشفشان های فعال تبدیل می کند ؛ اما به لبخندی که بر روی لب تو می نشاند می ارزد ..
پسرک
سرم پائینه .. به خیال هم نمیومد یه روزی اینجوری بشم ..
پسرک
هوایی نمانده از وقتی تو هوایم را نداری ..
پسرک
یه ماده قرمز رنگ ازش می چکید .. دستشو نیگا کردم خونیه خونی بود .. بش گفتم:" چه کردی با خودت" .. لبخند زردی زدو دستشو نشونم داد ... چشماشو بست ..
پسرک
میان بازی با کلمات هم خودم را گم کردم هم تورا .. ! حالا هی به روزگار فحش بده !
پسرک
من هم تمام دروغ هایی که بلد بودم گذاشتم کف دست خالیمو تحویلش دادم ..شاید اینجوری راضی تر بوود تا به حرفای صادقانه ام ..
پسرک
این گریه هارو از من نگیر ...
پسرک
یه نفر عاشق بارون .. یه نفر ...
لایک

13 سال و 9 ماه و 25 روز و 21 ساعت و 55 دقيقه قبلمرسی
13 سال و 9 ماه و 23 روز و 16 ساعت و 57 دقيقه قبل