همین الان دلم بدجور شکست بدجور........جوری که اشکام سرازیر شد..........بخدا خوب نیست ادم زود قضاوت کنه........پشت سر کسی حرف بزنه...خطاب نمیدم ......اگر برای کسی مهم باشم خودش لایک میکنه............بخدا سودی نمیبری از این همه چرت و پرت...
امروز بعد از 16 روز مادرم دوباره برگشت خونه...... فقط خدا میدونه که تو این مدت بستری بودن مادرم تو بیمارستان چی کشیدم....ولی خدا رو شکر تموم شد و دوباره عطر تنش فضای خونه رو پر کرد......این که چه حس و حالی دارم قابل وصف نیست و نمیتونم بیان کنم...... از همه دوستایی که تو این مدت به من لطف داشتن و منو شرمنده محبت خودشون کردم بینهایت سپاسگذارم
امروز معلم فیزیکمون اومد سر کلاس بعد داشت حضور غیاب میکرد رسید به اسم من دستمو گرفتم بالا یه نگاه به من کرده میگ: ای خدا مینا تو امسالم تو این کلاسی؟میگم اره دیگه پس چی؟میگه من 9 ماهو چه جوری با تو سر کنم باز؟میگم اشکال نداره زود میگذره تا قبل عید با حساب تعطیلیاو اینا فقط 4 ماه باید منو تحمل کنین میگ 4 ماه؟؟؟؟من 1 ساعتم نمیتونم تحملت کنم هیچی دیگ کل کلاس رفت رو هوا منم رفتم تو دیوار
من ک جرات ندارم بیشتر از 11و نیم بمونم دنبالر کافیه بشه یه ربع به 12 موج غر غر ها از سمت مامان و بابا میریزه رو سرم حالا این داداشمم نخود میشه این وسط بیشتر رو اعصابه
اقا اینجا خانواده نشسته
12 سال و 11 ماه و 24 روز و 19 ساعت و 31 دقيقه قبل
12 سال و 11 ماه و 24 روز و 13 ساعت و 46 دقيقه قبل