داداِ جوجو
باران چه معصومانه می بارید …
داداِ جوجو
و شب ها مرا رها نمي كنند ديگر به چشم هاي تو اعتمادي نيست وقتي مي خندند گريه مي كنند دروغ مي گويند و خوابهاي مرا آشفته.... كاش فكري به حال چشمهايت كني
داداِ جوجو
نمی دانم کدام درد بزرگتر است ، دردی که آن را بی پرده تحمل می کنی یا دردی که به خاطر ناراحت نکردن کسی که دوستش داری توی دلت میریزی و تا ب می آوری.
داداِ جوجو
سکوت من نه از بی صدایی و نه بی کلامی است بلکه از دلهره ایامی است که گذشت و مهر سکوت بر لبانم نشاند... از حسرت ایامی که آنگونه که باید می زیستم ،نزيستم و امروزهايي كه به دست ديروزها سپردم و فرداهايي كه در انتظار آمدنش سكوت ميكنم.. دلم براي حرف زدن در يك هواي عاشقانه تنگ شده. نقش قالي بزن به چشمانم نقش صد رنگ تمناها...
داداِ جوجو
در مواقعي که با محبوب خويش ماجرا مي کني و از او گلايه داري، تنها به موضوعات کنوني بپرداز و سراغي از گلايه هاي قديم نگير.
سلامـــــــــ عزیز میبینی چقدر وقته نیستــــــِ اما هـــگز فراموش نمی شی اینا مطمئن باش
12 سال و 11 ماه و 2 روز و 18 ساعت و 20 دقيقه قبلخدا را برایتــــ ارزو دارمـــ در تمامــــ لحظاتتــــــ
12 سال و 11 ماه و 2 روز و 18 ساعت و 19 دقيقه قبلسلام و ممنون از لطفت ...

12 سال و 10 ماه و 24 روز و 23 ساعت و 50 دقيقه قبلهمچنین