داداِ جوجو
طي شد اين عمر تو داني به چه سان؟ همه تقصير من است ،خود مي دانم ..... كه نكردم فكري .... و تامل ننمودم روزي ساعتي يا آني كه چه سان مي گذرد عمر گران...>
داداِ جوجو
روزي پدري در اتاق خود به شدت سرگرم کار بود و مشغول بررسي نامه ها و تنظيم قرار ملاقات و ... به طوري که وقتي دخترش به او نزديک شد متوجه نشد. دختر پس از کمي سکوت گفت: - بابا چيکار مي کنيد؟ - دخترم دارم قرار ملاقات هام رو توي دفترم مي نويسم. باز مجدداً دختر پس از چند لحظه سکوت گفت: - بابا آيا اسم من هم در اون دفتر هست؟ *** درسته ما آدمها انقدر خودمون رو سرگرم زندگي مي کنيم که خيلي ها رو فراموش مي کنيم. اين دنياي بزرگ اونقدر مشغله براي ما مي تراشه که واقعاً بزرگترين و نزديکترين رو فراموش مي کنيم. خدا ما رو نيافريده تا ما خودمون رو اونقدر سرگرم زندگي کنيم که حتي فرصت نکنيم باهاش دو کلمه حرف بزنيم. خدا مي خواد تا حداقل چند دقيقه از روز با ما صحبت بکنه. مطمئناً اگر همه ما صداي خدا رو مي شنيديم الآن بهمون مي گفت : آيا اسم من توي اون دفتر هست؟ با آرزوي اينکه اولين اسم توي دفتر برنامه روزانه ما، اسم خدا باشد
داداِ جوجو
می خوام عاشق بشم اما تب دنیا نمی زاره ...سر راه بهشته من درخته سیب میکاره !!!
سلامـــــــــ عزیز میبینی چقدر وقته نیستــــــِ اما هـــگز فراموش نمی شی اینا مطمئن باش
12 سال و 11 ماه و 2 روز و 22 ساعت و 37 دقيقه قبلخدا را برایتــــ ارزو دارمـــ در تمامــــ لحظاتتــــــ
12 سال و 11 ماه و 2 روز و 22 ساعت و 36 دقيقه قبلسلام و ممنون از لطفت ...

12 سال و 10 ماه و 25 روز و 4 ساعت و 7 دقيقه قبلهمچنین