damla
دلم بارون می خواد ... یک پیاده روی تموم نشدنی ... دستی که دستام رو بگیره ... چشمی که از عشق به من برق بزنه ...
damla
من خواب دیده ام که کسی میآيد من خواب يك ستاره ي قرمز ديده ام و پلك چشمم هي مي پرد و كفش هايم هي جفت ميشوند و كورشون اگر دروغ بگويم من خواب آن ستاره ي قرمز را وقتي كه خواب نبودم ديده ام كسي مي آيد كسي مي آيد كسي ديگر كسي بهتر!!!!!!!
damla
شب از نیمه گذشته و من در هجوم روشنی دست ها ی بی اعتماد... در برخورد باران باورها ی شکسته و خاک ... راه خانه ام را جایی همین نزدیکی ها روی یکی از همین ریسمان ها ی بهم ریخته گم کرده ام انگار... شب از نیمه گذشته و جز باد صدای هیچ پایی میان سکوت شبانه ام پرسه نمی زند... باید تندتر بروم... اما من به پرده هایی این چنین تیره که روی تمام پنجره های شهر دلمه بسته اند عادت ندارم... من از اضطراب روشن این همه خاموشی می ترسم... شب از نیمه گذشته و من در برخورد این همه دیوار گر گرفته ام انگار... راستی من راه خانه را در کدامین کوچه... روی کدامین ریسمان... به کدامین باد... سپردم تا خشک شود... که این گونه گیج می زنم هنوز!
damla
" باید آخر من به این بیگانگی عادت کنم... "
من راه خانه ام را گم کرده ام...
اسامی آسان کسانم را... نامم را...
دیگر چیزی به ذهنم نمی رسد
حتی همان جند چراغ دور که در خواب مسافران مرده بودند....
من راه خانه ام را گم کرده ام....
آیا آرزوی مرا در خواب نی لبکی شکسته ندید...
بی قرارم
می خواهم بروم
می خواهم بمانم
شاید
دارم در ترانه ای مبهم زاده می شوم..."
damla
انگاه که دفتر محبت خاطرات را ورق زدی انگاه که زیر پاهایت خش خش برگ های حرف هایت را حس کردی هرگاه میان ستارگان آسمان، تک ستاره ای خاموش دیدی برای یکبار هم که شده در گوشه ای از ذهن ملامت بار خود از ته قلبت فریاد بزن همانگونه که من آرزوی فریاد نامت در خاطرم ماند فریاد بزن : یادت بخیر
damla
دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند، با خواندن يک جمله معروف از هم جدا مي شوند تا يکديگر رو امتحان کنند و هر کدام در انتظار ديگري همديگر را نمي بينند. چون هر دو به صورت اتفاقي و به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند: « عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده »
damla
کاش می شد هیچ کس تنها نبود کاش می شد دیدنت رویا نبود گفته بودم با تو می میرم رفتی و گفتی که اینجا جا نبود ! سالیان سال تنها مانده ام کاش روز دیدنت فردا نبود ! من برای عشق ورزیدن کمی دیر آمدم من پر از دردم غریبم سخت دلگیر آمدم کاش باران می شدی بر این شوره زار کاش من هرگز نبودم از نگاهت شرمسار
damla
پسر به دختر گفت: دوستم داري؟! اشک ازچشماي دخترجاري شد ، مي خواست بره که پسر دستشو گرفت و اشکاشو پاک کرد و گفت: اگه دوستم نداري اشکال نداره مهم اينکه من دوستت دارم و طاقت ديدن اشکاتو ندارم... دختر سرشو پايين انداخت و گفت : ميدوني چيه؟ من دوستت ندارم. من ... من بدجوري عاشقت شدم. پسر دستاي دخترو رها کرد و با قيافه اي غمگين از دختر جدا شد. دخترفرياد زد: مگه دوستم نداري ؟؟! پس چرا داري ميري؟ پسرجواب داد: چون دوستت دارم مي خوام تنهات بذارم
damla
هیچ کس اشکی برای ما نریخت ... هر که با ما بود از ما می گریخت ... چند روزی ست حالم دیدنیست... حال من از این و آن پرسیدنیست... گاه بر روی زمین زل می زنم... گاه بر حافظ تفائل می زنم... حافظ دیوانه فالم را گرفت... یک غزل آمد که حالم را گرفت: ما زیاران چشم یاری داشتیم... خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
damla
یکی بود یکی نبود یه روز زمین عاشق خورشید شد و گفت دورت بگردم ! بعدش تا ابد موند تو رودربایستی
damla
وقتی معلم پرسید عشق چند بخشه زود دستمو بالا گرفتم گفتم : یک بخش اما از وقتی تورو شناختم فهمیدم عشق ۳ بخشه : ۱. عطش دیدنه تو ۲. شوق با تو بودن ۳. و اندوه بی تو بودن .
damla
آرزوهات رو يه جا يادداشت کن ؛خدا يادش نمی ره ولی تو يادت مي ره چیزی که امروز داری آرزوی دیروزت بود.......
damla
مي ترسم از نبودنت... و از بودنت بيشتر!!! نداشتن تو ويرانم ميكند... و داشتنت متوقفم!!! وقتي نيستي كسي را نمي خواهم. و وقتي هستي" تو را" مي خواهم. رنگهايم بي تو سياه است ،و در كنارت خاكستري ام خداحافظي ات به جنونم مي كشاند... و سلامت به پريشانيم!؟! بي تو دلتنگم و با تو بي قرار.... بي تو خسته ام و با تو در فرار... در خيال من بمان از كنار من برو من خو گرفته ام به نبودنت...
damla
توسط فید
از نشست ایران و 1+5 استقبال مي كنيم