damla
تو برای من همون عشق نفس گیری اگر چه یک نفس دیگر سراغم را نمی گیری نمی گیری .... تو با من نیستی اما جدا هم نیستی از من نه می مانی کنار من نه در قلبم تو می میری تو می میری ..... منم خو کرده ی دردی که در مانش نمی بینم یقین بر سرنوشت من تو دست سرد تقدیری ......
damla
طبال بزن بزن که نابود شدم بر تار غروب زندگی پود شدم عمرم همه رفت خفته در کوره مرگ آتش زده استخوان و بی دود شدم
damla
روزگار وایسا می خوام پیاده شم دیگه دنیا واسه من جا نداره دل من می خواد بره یه جای دور اما از وقتی شکست پا نداره روزگار غریبه ای با غصه هام واسه من هزار قلم ساز می زنی وقتی از ساز زدنات خسته میشی دل صاب مرده رو ساده می شکنی
damla
دلم گرفته آسمون نمیتونم گریه کنم شکنجه میشم ازخودم نمیتونم شکوه کنم انگاری کوه غصه ها روسینه ی من اومده آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده دلم گرفته آسمون ازخودتم خسته ترم توروزگار بی کسی یه عمره که در به درم حتی صدای نفسم میگه که توی قفسم من واسه آتیش زدن یه کوله بارشب، بسم دلم گرفته آسمون یه کم منوحوصله کن منوکه ازاین روزگاریه خورده کمترگله کن منوبه بازی میگیرن عقربه های ساعتم مرگ که تقدیم میکنه لحظه به لحظه لعنتم آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن نچرخ تاآروم بگیره یه آدم شکسته تر دلم گرفته آسمون ازخودتم خسته ترم توروزگاربی کسی یه عمرکه در به درم آهای زمین یه لحظه تونفس نزن
damla
امشب تمام خویش را از غصه پرپر میکنم گلدان زرد یاد را با تو معطر میکنم تو رفته ای و رفتنت یک اتفاق ساده نیست ناچار این پرواز را این بار باور میکنم یک عهد بستم با خودم وقتی بیایی پیش من یه احترام رجعتت من ناز کمتر می کنم یک شب اگر گفتی برو دیگر ز دستت خسته ام آن شب برای خلوتت یک فکر دیگر میکنم صحن نگاهت را به روی اشتیاقم باز کن من هم ضریح عشق را غرق کبوتر میکنم شعریست باغ چشم تو غرق سکوت و آرزو یک روز من این شعر را تا آخر از بر میکنم گر چه شکستی عهد را مثل غرور ترد من اما چنان دیوانه ام که با غمت سر میکنم زیبا خدا پشت و پناه چشمهای عاشقت با اشک و تکرار و دعا راه تو را تر میکنم
damla
بغض هایم را لا به لای اشک های تو می جویم، که سرچشمه ی پاک عشق، آنجاست... در حیاط دلت، کنار حوض دلتنگی...
damla
یک نگـــا ه د لـم چــون بـا د ل او. آشنــا شـــد د ل همچـوحــریــرش جا بجا شد بخـود گفتـم که این دل پُرتمنا ست تمـا م مـا جـرا با یک نگــا شـد
damla
این روزها چیزی کم است چیزی شبیه حسی داغ شبیه لحظه ای سوزنده شبیه دمی آرامش آری ، آری این روزها آغوشت کم است.....!
damla
چقدر در سکوت و خلوت و خاموشی باید دست و پا بزنم؟ چقدر در لابه لای شعله های آتش انتظار پر و بالم بسوزد و من ضبحه نزنم و خاموش بمانم!! چقدر به حوض خالی و یخ بسته حیاظ خیره بمانم و در انتظار ماهی قرمز باشم؟ چقدر به آسمان ابری و تیره خیره بمانم و در حسرت مهتاب و ستارگان باشم ؟چقدر شبهایی پنجشنبه را گریه کنم؟ چقدر روز و شبها را بشمارم تا تو بیایی!!
damla
خسته ام، خسته ای تنها و غریب در دل شب که از تکرار شبهای بی لبخند، از تکرار ورقه های سپید تنهایی، که هر شب بی هیچ نوشته ای، بی هیچ نقش و نگاری ورق میخورند، دلگیرم
damla
برایت خاطراتی بر روی این دفتر سفید نوشتم که هیچکسی نخواهد توانست چنین خاطرات شیرینی را برای بار دوم برایت باز گوید. چرا مرا شکستی ؟چرا؟ اشعاری برایت سرودم که هیچ مجنونی نتوانست مهربانی و مظلومیت چهره ات را توصیف کند چرا تنهایم گذاشتی ؟چرا؟ چهره پاک و معصومت را هزار بار بر روی ورق های باقی مانده وجودم نگاشتم چرا این چنین کردی با من ؟چرا؟ زیباترین ستارگان آسمان را برایت چیدم. خوشبو ترین گلهای سرخ را به پایت ریختم. چرا این چنین شد/؟چرا؟ من که بودم؟ که هستم به کجا دارم می روم؟
damla
توسط فید
احداث کارخانه بازیافت در شهرستان اردستان ضروری است
damla
توسط فید
مجموعه تاریخی ربع رشیدی قابلیت ثبت جهانی دارد
damla
توسط فید
تکثير 50 ميليون قطعه بچه ماهي قزلآلا در چهارمحال و بختياري