damla
چه بگویم ؟ وقتی نمی دانم چه باید گفت ... چه بنویسم وقتی دستانم توان نوشتن ندارد . با بغض هایی که راه گلویم را بسته چگونه فریاد برآورم ؟ فریاد برآورم و بگویم خسته ام ! کاش می توانستی این همه غم و اندوه را در چشمانم ببینی . کاش رویت را بر نمی گرداندی ... کاش در چشمان من نگاه می کردی و دردم را می دیدی . کاش می فهمیدی دنیایی از اندو در دل . و هزاران حرف نگفته بر لب و دریایی از اشک بر دیده داشتم ... می دانم هیچ چیز تغییر نخواهد کرد اما هر روز تلاش می کنم هر روز کمی سخت تر از دیروز ... خدایا ! کمکم کن
damla
برای بودنت سبد سبد گل ... برای ماندنت هزار هزار بوسه... و برای پرستشت یک سجده ... من چقدر تهی هستم از این همه بودن!
damla
به جان ماه و آب قسم میخورم.... از این ظلمت شب و تیرگی آسمان تو را می یابم و خود را به تو می سپارم.. به دستان تو و شب نگاه تو...و در گرمای بازوانت به خواب خواهم رفت...خوابی برای ابدیت.. برای بودن تا همیشه........من تو را می یابم...من تو را نجات خواهم داد... از تمام مردمان بیرحم و سایه های شبح وار....دستت را خواهم گرفت.... من با تو هستم سامانم...
damla
خانه ام بی آتش دستهایم بی حس و نگاهم نگران می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب!!! راستش می دانی طاقت کاغذ من طاق شده... پیکر نازک تنها قلمم ؛زیر آوار غم و درد ببین خرد شده! می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس... می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس! من دگر خسته شدم.. راست گفتند می شود زیبا دید؛ می شود آبی ماند! اما ... تو بگو ؛گل پرپر شده را زیباییست؟! رنگ مرگی آبیست؟ می توانی تو بیا؛ این قلم ؛ این کاغذ بنشین گوشه دنجی و از این شب بنویس بنویس از کمر بید شکسته ؛ و یک پنجره ساکت و بسته! ازمن! "آنکه اینگونه به امید سبب ساز نشسته" هر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکش.. صحنه ئ پیچش یک پیچک زشت؛ دور دیوار صدا! حمله ئ خفاشان !! جراتش را داری که ببینی قلمت می شکند؟ کاغذت می سوزد؟ من دگر خسته شدم. می توانی تو بیا این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب من دگر خسته ام از این تب و تاب . تو بیا و بنویس. تو چشمتون چه قصه هاست نگاهتون چه آشناست اگه بپرسین از دلم میگم گرفتار شماست نگاهتون پیش منه حواستون جای دیگه است خیالتون اینجا که نیست پیش یه رسوای د
damla
کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست. بالای سرش را نگاه کرد. تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند. فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را از سرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند. به فکرش رسید که کلاه خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد. میمونها هم کلاهها را بطرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد. سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند. یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد و او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاهش را برداشت، میمون ها هم این کار را کردند. نهایتا کلاهش را بر روی زمین انداخت. ولی میمون ها این کار را نکردند. یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین
damla
تحلیلی بر کلمه"مهندس"....در واقع "مهندس" به کسی میگن: که تو کاری تخصص داره و کاری رو به خوبی انجام میده. همین کلمه ی "مهندس" با حفظ سِمت, به کسایی که تو یه کاری گند میزنه هم گفته میشه. بعد در جای دیگه ممکنه "مهندس" در قالب یک اسم اشاره, به کسی که اسمشو نمی دونیم هم استفاده بشه. همچنین اگه همین کلمه ی "مهندس" خوب ادا شه, می تونه در حکم فحش هم باشه....